محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4033

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وقتى خبر وى به حرشى رسيد به غزاى شما نيايد . » اما نپذيرفتند . كار زنگ گفت : « از شهر چاچ عبور كنيد و مقصود خويش را از آنها بخواهيد اگر پذيرفتند كه خوب و گر نه سوى سوياب رويد . » گفتند : « نه » گفت : « پس تسليم آنها شويد . » گويد : آنگاه كار زنگ و جلنگ با مردم قى روان شدند و ابار پسر ماخنون و ثابت با مردم اشتيخن . از مردم بياركث و سبسكت هزار كس با دهقانان بزماجن بودند كه كمربندهاى طلا داشتند . ديواشنى نيز با مردم بنجيكث سوى قلعهء ابغره رفتند ، كار زنگ و مردم سغد نيز به خجنده پيوستند . آنگاه سال صد و چهارم در آمد شروع جلد 7 سخن از حوادثى كه بسال صد و چهارم بود نبرد حرشى با مردم سغد در اين سال بود كه جمعى از دهقانان آنجا را بكشت . سخن از كار حرشى و كار دهقانان در اين نبرد على به نقل از ياران خويش گويد : حرشى به سال صد و چهارم به غزا رفت و از نهر عبور كرد و كسان را سان ديد ، آنگاه برفت تا به قصر الريح رسيد كه دو فرسخى دبوسيه بود و سپاهش با وى نبود . گويد : آنگاه دستور داد كسان حركت كنند . هلال بن عليم حنظلى به دو گفت : « اى كس ، تو وزير باشى بهتر است كه امير باشى ، اين سرزمين در حال نبرد است و